در میدان انقلاب معشوقه ها از دستهای هم رهایی نمی یابند. گره های این جمع از هم نمی گسلد. همانطور که گره از گره کور ترافیک دور میدان باز نمی گردد. ابرها در آسمان نیز گره خورده اند و نمی گریند. همه چیز توده توده که می شود من می ترسم. دوست ندارم. زود با اولین اتوبوس معرکه را ترک می کنم.
+ نوشته شده در جمعه 1393/02/12ساعت 19:36 توسط میـــــــر |

دونه دونه روزهایی رو می شمرم که کام شیرین خودمو تلخ کردم. می شد شاید جور دیگه ای تا کرد با قضایا. خب ما که معصوم نیستیم. در لحظه خیالاتی بودیم که عملمون درست ترین کاره. البته حسرت الان از اشتباهات نیست. چندان چیزی رو ارزشمند نمی دونم که از باختش بخام ناراحت باشم. فقط از این دلگیرم که چه روزایی حال خوب خودمو خراب کردم. حال خوب واقعن چیز مهمیه. من شرمنده خودم شدم. به تعداد روزایی که دارم می شمرمو و بیشتر تعجب میکنم از جفایی که در حقم شد. روزایی که دست و بال خودمو بیشتر می بستم. فراموش می کردم اصلیت ها رو. روزایی که وسیله ها شدن هدف. یادم رفت دمبال چی بودم و از چه ابزاری خواسته هامو دمبال می کردم. در واقع ابزارها شدن خواسته های یومیه. و جایی که این ابزارها کهنه شدند و تاریخ مصرف گذشته، قابلیت ترک نداشتن. یا جرات ترک. نمیدانم. از اونجا شروع شد که از حال و احوال خودم مایه گذاشته شد. چه آبروریزی ای! 
+ نوشته شده در دوشنبه 1392/04/10ساعت 22:46 توسط میـــــــر |

مدتها پیش روی مفهوم "صبر" کار می کردم. صرف ماهیت، محیط تعریف و کارکرد آن. به آنچه یافتم اکتفا کردم . حالا هرچه که جلو میروم اهمیت آن، اهمیت آستانه تحمل برایم مشهودتر می شود.

از اصلی ترین مسائل در بیماران دچار افسردگی، سخت بودن انجام برنامه های روتین است. ساده ترین حرکات هم برایشان دشوار می نماید! حالا شاید این اگزجره ترین نوع عدم تحمل باشد. در فرم رقیق تر آن مردمانی را مشاهده می کنیم که با اندکی غرق شدن در در مسائل زندگی، فورا ناله روزمرگی زدگیشان بلند می شود. یا همین روزهای اخیر و بالا رفتن حرف و حدث های سیاسی،به کرّات دیده شده از سیاست زدگی غر می زنند!

اینها اتفاقات اجتماعی بود و الا اگر بخام ریزتر بشم در زندگی اشخاص، موارد جزئی تر و واقعن نامعقول تر می شود. بعنوان مثال آدم هایی که در رابطه عاطفی با کسی بودند و حالا برای مدتی تنها شده اند. چنان فریاد نارضایتی شان به آسمان می رود گویی برای همیشه از داشتن معشوق محروم شده اند!!

به قولی زندگی را هرچه سخت تر بگیریم سخت تر می گذرد. هر چه بخواهیم از دیدگاه هدایت و کامو حیات را آنالیز کنیم، هر چه بیشتر به دمبال خوشبختی در لایه های عمیق تر بگردیم بشخصه یقین دارم که کمتر میابیم. طبیعی ست هنگامی که با این دیدگاه جلو برویم عملا به دنبال جواب نیستیم. صرفا به دنبال توجیهی برای نتیجه از پیش گرفته شده هستیم و آنهم ابراز انزجار!


+ نوشته شده در جمعه 1392/02/27ساعت 9:25 توسط میـــــــر |

یک نفس که فرو می رود و بر می آید

یک نفس که فرو می رود و بر می آید

یک نفس که فرو می رود و بر می آید

نفسی که فرو رفت و محبوس ثانیه ها گشت. شمارش آغاز شد: یک دو سه چهار...

این تخفیف ـی بر درآمد یک نفس بود. تمام داستان گذشته بر یک نفس.

+ نوشته شده در جمعه 1391/12/25ساعت 10:18 توسط میـــــــر |

تراژدی بود که نخواستن برای ما اولویت داشت.

+ نوشته شده در سه شنبه 1391/12/22ساعت 15:41 توسط میـــــــر |

من فولدر های موزیک ـم زمان بندی شده ست. البته نه از حیث زمان تولید. nope! زمان ـی که بهشان گوش می کردم معیار فولدرهاست. بحث کالکشن ها و این داستانا که خب جداست.

بعد چند مدت میشینم پای پی سی  و این فولدرها رو گوش میدم. و تمام اتفاقات آن ایام که فولدر مذکور باب سمع بودند، یادآور می شوند. مثل بوی عطری که می شنویم و خیال ما را به جایی می برد!

+ نوشته شده در جمعه 1391/11/13ساعت 0:11 توسط میـــــــر |

میگه من یه عقرب دارم که اسمش زبونه، اگه نیش نخوردی بدون حس ـش نبوده.

+ نوشته شده در جمعه 1391/11/13ساعت 0:7 توسط میـــــــر |

عجیبه که یه چسب چِقر خورده رو دهن مغزمو و اطرافیان بی غش می خوابند از این آسایش.
+ نوشته شده در جمعه 1391/11/13ساعت 0:5 توسط میـــــــر |

ارتباط خداشناسی با شعبده بازی رو هیچوخت نفهمیدم. چطوری با معجزه قراره بخدا برسیم دقیقن؟! بیشتر می خورده شوآف پیغمبرا بوده باشه این داستان هدایت بشری!
تجربه ثابت کرده که نصف کردن، انتخاب محبوب حضرات بوده.نصف کردن ماه(حضرت محمد). نصف کردن رودخونه(موسی). نصف کردن کوه(صالح). حالا نصف کردن هم نشد حرکت متفاوت می زنیم. مثلا رو آب راه میریم(عیسی). جواب نبود میدیم طوفان بیاد ملت بترکن(هود). خیلی کسل کنند
ه شد میگیم سیل بیاد همه چی رو آب ببره(نوح).

این وسط یه پیغمبر روال داشتیم اونم یونس بود که دید کسی آدم حسابش نمی کنه ول کرد رفت. میجر ابزورد گرفت، خدا داد نهنگ بخوردش!
حالا در نظر بگیرین این دانشمندای مذهبی رو که میخوان بصورت علمی خدا رو ثابت کنن! که اگه قرار بود با علم بخدا برسیم الان بزرگترین محققا، خداشناس ترین آدما بودن.
مسئله ایمان به قادر متعال یه چیز کاملا عرفانی ـه. با هیچ زمینه مادی توجیه پذیر نیست.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1391/09/02ساعت 1:6 توسط میـــــــر |

دهه محرم چیزی ست در مایه های پدیده. یک پدیده چند جانبه. از زاویه های اجتماعی ـش(مث تعاون در تشکیل هیئت و اینا) بگیر تا زاویه های هنری(نسب موارد تزیینی یا کاربرد ادوات موسیقی و اینا)

بنده به شخصه معتقدم محرم در ایران همه جور ابعادی دارد و کمرنگ ترین بخشش بخش دینی ست. البته این رو به فال نیک می گیرم چراکه آن بخش مصرفی دینی اش تنها رنگ و بوی خشونت و خون دارد و هیچ جا سودبخش نیست. این روشن فکر فکلی هایی که مایه های مذهبی دارند و انتقاد می کنند از طرز برگزای مجالس عزاداری، اصلن پاسخگو باشند در گذشته که مجالس به طرز مطبوع ادعا شده برگزار میشد چه نتیجه ای داد؟

چرت و پرت هایی میگن درمورد دختر بازی های این ایام یا اینکه نمی دونم طبل بزرگتر میارن صدای بدجور بده و خلاصه این ماجراها. بله در یک نگاه سطحی اینها همه آفت جامعه هستند ولی وقتی بحث غریزه رقابت طلب به میون بیاد، اونجاست که این جور استفاده از محرم حتی مثبت تلقی میشه. هروخ تو این مملکت دیسکو و کلوپ آزاد شد، هرکس تونس سبک موسیقی و فکری خودش رو دمبال کنه. اونوخ بیاین به مردم گیر بدین چرا با محرم این شکلی برخورد می کنید!


+ نوشته شده در جمعه 1391/08/26ساعت 1:18 توسط میـــــــر |

ماها زیاد فکر می کنیم. به تبع ـش تراوشات هم زیاد داریم. بماند حالا!

می گفتم ماها زیاد فکر می کنیم. سر چیزهای کوچک. خیلی زیادی کوچک. در ذهنمان تحلیل ـش می کنیم. اگزجره اش می کنیم. چندین بار از زوایای مختلف از راهروی خیالمان رقصان عبورش می دهیم. خلاصه که به این راحتیا ازش بیرون نمی کشیم که نمی کشیم.

ولی از یه طرف بازم چیزهای خیلی ریزی هستند که بهشون فکر نمی کنیم ولی هستند در زندگی مان. خیلی هم دقیق هستند. به وقتش. به ساعتش. بجای دقیق ـش. تقریبا هر روز اتفاق می افتن ولی در عین ناباوری خودم تا حالا روشون از اینجور فکرای مسخره و بیهوده نکرده بودم.

مثلا نرده های پیاده روی منتهی به بی آر تی که صبا از روش می پرم تا برم سوار ایستگاه شم. دوتان. هرکدوم یه مزیت دارن که مربوط به درصد احتمال کوتاه کردن زمان رسیدن به ایستگاه میشه! حالا هر روز صبح من باید از میون این دوتا یکی رو انتخاب کنم.

مثلا همیشه از انقلاب که میرسم امیرآباد. وقتی میام اینور خیابون(به شرط اینکه کمی پایین تر از در فنی پیاده شده باشم) همیشه سه راه برای رسیدن به در هست. یکی اینکه حاشیه خیابون رو بیای و به صورت عمودی به در وارد شی. یکی دیگش هم اینه که به پیاده رو بری که این خودش دوتاس. چون یه محوطه کوچیک چمن سر راه وجود داره!

مثلا حدفاصل چارراه طالقانی تا چارراه ولیعصر که اتوبوسا میلی متری میرن. اکثر کسایی که چاررا میخوان پیاده شن، اندکی بعد طالقانی پیاده میشن ولی خب دو انتخاب برام میمونه که وقتی مسئله زمان وسط نباشه. نشستن روی صندلی اتوبوس تا چاراه ولیعصر میتونه پیشنهاد قابل توجهی باشه!

مثلا پل هوایی چمران(ایستگاه گیشا) ه هم پله عادی داره هم برقی. ولی از اونطرفی که من همیشه میرم پله عادی به مراتب نزدیکتره و البته پله برقی وسوسه کننده. دریابید این رو هم!

از این مزخرفات تا فردا صب می تونم بگم. چیزهای بی اهمیت و مهم تر از اون بی خاصیت. وقتی هزار جور کار رو زمین مونده و درس نخونده و پروژه انجام نداده داریم اصلن چه معنی داره آدم به اینجور چیزا اشاره کنه و بلاگ کنه!!!

+ نوشته شده در شنبه 1391/08/13ساعت 0:0 توسط میـــــــر |

تا به این لحظه از عمرم، کاملترین جمله ای که شنیدم این بود: "شل کن درد نگیره!"

+ نوشته شده در سه شنبه 1391/07/18ساعت 21:3 توسط میـــــــر |

خب یه وختایی آدم لذت میبره از فشار درس و کار و بار. از تنگی وقت. از خستگی روتین ساعت نه شب. یه لذت عجیبی داره. مث کرخی بدن بعد همخوابی. یا استفراغ حین مستی. به خودی خود(مستقل از سایر المان های محیطی) استفراغ، کرخی یا خستگی چیزی نامطبوع هست. ولی تو شرایطش که قرار می گیری یعنی تو یه ارضاء خیلی خوب یا حس بی خیالی و سبکی، خود این موارد نامطبوع یجور اسم رمز میشن. یجور مهر تایید روانی. باید باشن تا صد در صد مطمئن شی کارت رو به نحو احسن انجام دادی.

خستگی ساعت نه شب اگه نباشه، فکر که خسته نباشه، هزار و یک جور خیال نابجا تو مخیله آدمیزاد جا خوش میکنه. شر بپا میکنه. تدریجی ولی بنیاد افکن!

البته اینو هم باهاس لحاظ کنیم که خستگی باید محصول اعمال دلخواه باشه. و الا همون خستگی میتونه یجور پتک باشه که هر شب، بعد یه روز جون کندن، تو سر آدم میخوره و آدم رو تحقیر میکنه.


+ نوشته شده در جمعه 1391/07/14ساعت 23:33 توسط میـــــــر |

نمیدونم دقیقا بحث چی بود سر کلاس ادبیات تو دبیرستان. یادمه استادمون که بنظرم خیلی بارش بود گفت: اصولا وقتی یه چیزی دغدغه بشه، حرف و حدیث سرش بیشتر میشه. مثلا اگه دیدی همه هویجوری دارن دروغ رو مذمت می کنن، این معنی رو میده که دروغ خیلی رواج پیدا کرده. مثلا آدم قلدر که نمیاد رابرا حرف از اعتماد به نفس بزنه که!

حالا این حرفو بسط میدم به احوالات خودمون. اگه از امید، سرزندگی، آینده و چیزای خوب میگیم یعنی به کل نا امید و درمونده ایم. حالا اینش طوری نیس. مشکل از اونجا شروع میشه که به جمود برسیم.

منظورم دوستایی ان که به قولی از این حرفا نمی کشن بیرون. کل پوم حرفاشون شده "انگیزه ای ندارم. وای من چقدر بدبختم. من تنهام. خودمم و خودم. دوستام بهم خیانت می کنن!" یا کل فکرشون شده نظر سوء به اطرافیان، به روابط و به احساسات.

تا کی باهاس (اینو به خودم می گفتم سابقا!) جمله های شازده کوچولو رو بخونیم و دلمون بلرزه. اینکه میگم: هییی! پیر شدیمااا. حرف خوبی نیست. ولی تو این یه کیس خعیلیی عااالیه. ما پیرشدیم واسه اهلی شدن. باید کشید بیرون از این حرفا. 

ایرادی نداره آدم افسرده بشه. یه دوره ای تو ناامید بگذرونه. ولی خب تا کی؟

این دوره قاعدگی مغز هم بالاخره یه تاریخ انقضائی داره دیگه. سال سوم دانشگاه در معرض آغازه ولی یک جماعتی علی الظاهر نظر به پایان داستان ندارن. و ایضا تازه رابرا دمبال بهونه ان تا افکار مریضشون رو تجدید و تشدید کنن. گمونم بیس سالگی، ورود به دهه سوم، خودش باسید این مفهوم رو به طرف القا کنه. پس چرا این ملت دلیورد نمیشن؟!   .

+ نوشته شده در جمعه 1391/06/31ساعت 16:4 توسط میـــــــر |

حرف نزنم. بشنوم. Others. تا میخوان، تا جائی که توان تو بدنشون هست حرف بزنن. بریزن بیرون خودشون راغ. اما من نه. من باید حرف نزنم. نمی بایست حرف بزنم! می بایست سکوت پیشه کنم و دعا کنم و یقین داشته باشم این یه هفته به خوبی و خوشی ختم به خیر خواهد شد! خخخخخخخ...تف!

+ نوشته شده در سه شنبه 1391/06/28ساعت 17:33 توسط میـــــــر |

باید خفه شم. فیس بوک که عمرا. گوپلاس هم آشناها زیادن. توئیتر هم ضایع ـست.

باید خفه شم و تو بلاگ ِ هیچ چی ندارم کلمه ها را بتایپم.

+ نوشته شده در سه شنبه 1391/06/28ساعت 17:29 توسط میـــــــر |

بعضی موقعا هست زیادی سیب زمینی میشم. پوره. له ِ له! افتضاح. اصلن یه چیزی از سیب زمینی هم اونورتر.

+ نوشته شده در سه شنبه 1391/06/28ساعت 17:27 توسط میـــــــر |

لختی از تن بُرون شویم و تکه ای شویم از صخره ای سخت.
خیره به آسمان. تکرر باد و باران و آفتاب و شب و ستاره و ماه بدر. چنین باشد تمام روزگارمان. رمه از ما گذر کند و فرزندان انس ما را درنوردند.
بگذار دل سنگی خطابمان کنند. بگذار هزار هزار سال بگردد و چنار برافتد و سرو بروید. جنگ آغاز کنند و صلح فرجام باشد. و ما چونان، سنگِ مبدل، " و لا تبدیلا ً شیئا" باقی بمانیم.
+ نوشته شده در شنبه 1391/05/28ساعت 0:48 توسط میـــــــر |

امروز داداش همکلاسی زبانم به دنیا اومد. توی مرداد. ماه تولدم. اونم دقیقا تو همون بیمارستانی که من به دنیا اومدم.

امروز برا ایزدمهر رفتیم کلاس سفالگری اسم نوشتیم. اونم تو پیش دبستانی ای که میرفتم. مامان و ایزد رو که رسوندم اصلن دلم نیومد برم دنبال کارام. ماشین یجا پارک رکدمو باهاشون رفتم تو. توی جایی که آخرین بار بهار۷۷ توش بودم.چهارده سال آزگار. ورود بزرگشال(غیر از مادران) ممنوع بود. ولی مسئول اونجا اصلن طرز نگاه من به در و دیوار رو که دید هیچ چی نگفت بم. مادرم هم که بش برگش گفت پسرم بیس سالشه اینجا میومده. خانوم مسئول گف بعله متوجهه. اومدن تجدید خاطره کنن. هنوزم از پله به بالاش موکت بود.

امروز روز رویش بود. هرچن دوتا پاراگراف ربطی بهم نداش. ولی امروز روز رویش بود.

+ نوشته شده در یکشنبه 1391/05/08ساعت 23:2 توسط میـــــــر |

آی آدمها!

خوش به حالتان

صمیمیتتان. گرمی برخوردتان. صفای نگاهتان. اعتماد در رفتارتان.

خوش به "حالتان"

چه خوب که اینها را دارید. کیسه ای اندوختید از عمرتان پر بار.

ما که در کیسه مان تنها از دور نگاه کردن به شما بود.

آی آدمها!

خوش به حالتان.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1391/04/07ساعت 1:36 توسط میـــــــر |

بچه ها من فعلن متن جدید اینجا نمیگذارم. بیشتر حرفامو تو گوپلاس می نویسم. خواستین بیاین اونجا!

https://plus.google.com/u/0/116540072194058317126

البت کم و بیش سعی می کنم بلاگ نخوابه:دی

+ نوشته شده در یکشنبه 1391/03/14ساعت 18:8 توسط میـــــــر |

میرعماد.

عماد.

عماد رو در فرهنگ عمید دیدم. نوشته بود تکیه گاه.

به درد و دل خیلیا گوش دادم. به ناله های بی شمار آدم. تا جایی که شد راهنمایی شون کردم. طوری شده که هروخ به بن بست میرسن سراغم رو میگیرن تا باهام درد و دل کنن.

ولی تکیه گاه این آدما مجبوره روزی دوبار با دستای لرزون از فشار عصبی دست کنه توی جعبه و یه قرص ضد افسردگی بخوره. تکیه گاه عماد این رنگ دانه های سفید بود.

+ نوشته شده در شنبه 1391/03/06ساعت 23:49 توسط میـــــــر |

قسمت من از دنیا یه پاکت نیمه تموم بهمن کوچیک بود. قسمت من از دنیا یه رفیق کوچولو بود.

که کام داد به این روزگار گس. به این روزگار که یکبار هم به کامم نچرخید.

با خودم قرار گذاشتم کمتر غر بزنم. پس دهن گشادمو می بندم و فقط به رفیق کوچولوم پک میزنم.

دلم میخواد دود شم و با بازدمم به آسمون کوچ کنم. راحت راحت!

آزاد شم از بند این رفیق کوچولو. این رفیق کوچولوها که هر روز پنجاه تومن گرون می شن.

چه دوستیه که هی گرون میشه؟!

آنتوان راست می گفت. دوست رو تو هیچ مغازه ای نمی فروشن. حتی تو هیچ دکه ای تو امیرآباد!

+ نوشته شده در جمعه 1391/02/29ساعت 20:10 توسط میـــــــر |

 
کوچه ای که تنها یک طرفش پیاده رو دارد. پیاده رو ایی باریک و منقطع. مماس با جویی که خشک از آبراه است.
کوچه سر پایینی اش سهم من است. سرپایینی سیر ِ حیاتم شد و این سهم من است. حیاتم را بن بستی برید و این سهم من است.
کوچه ابتدایش را شیرینی فروشی ای نظر می کرد. شیرینی فروشی عشوه گرانه نظر می کرد. لیک شهرداری آن را عقب راند و شیرینی سرا رفته رفته "عقب نشینی شده" نظر می کرد.
کوچه اوایلش را نجاری ای می ب...ود. بوی چوب، دل کودکانه ام را می ربود. کوچه کودکانه ام را ربود. نجاری تخریب شد و کودکانه ام را زدود.
کوچه میانه اش را بقالی ای در بر داشت. صاحبش "آقا رضا" شهرت داشت. بعد از ظهرها خرید "شیرکاکائو شیشه ای" ای از آقا رضا، بر اصل و فرع اوجب داشت.
کوچه انتهایش را نانوایی ای در نبش بود. نانوایی نان اصلی اش بربر بود. تنور بربری و دل من عجیــــب هم نفس بود.
منزل مادربزرگ آنطرف تر، حرف دیگر میزد. کوچه دست شد و بر در گوشم میزد. این کوچه عجیـــب نقش خاطره میزد!

" مینیمال های میرعماد- انبوه انبوه- تمومی ندارد انگار! "
+ نوشته شده در چهارشنبه 1391/02/20ساعت 3:25 توسط میـــــــر |

هرکسی در زندگی نقطه عطفی دارد. زمانی از عمر شخص که وی شاهد گونه ای ثبات در زندگی اش هست. دوره گذار از کودکی به جوانی. پشت سر گذاشتن نو جوانی که به نظر من گند ترین دوره سنی آدمیزاد هست.

نقطه عطف وقتی روی می دهد که تو در روزمرگی هایت به نوعی ایستایی برسی.  بر چند کار فوکوس کنی و مابقی را کناری بگذاری. وقتی که برایت مشخص شود چه آینده ای برای خودت متصوری و با کدام کارها می خواهی به آن برسی. نقطه عطف یعنی یکی درس برای آدم مهم باشد و یک کار فرعی که من ترجیح دادم هنری باشد. و حال به مقصود خود رسیده ام و قصد نخواهم داشت در آینده به تغییرش بپردازم. از همین الان برای کارشناسی ارشد به تشخیص رسیدم. و فعالیت جانبی مشخصی هم برای خودم تعیین کردم.

گذشته از اینها نقطه عطف یعنی وقتی که دوستان نزدیک- متوسط و دوستان کاری ات مشخص باشند. حلقه دوستان نزدیکت شفاف باشد. کسانی که برایشان انرژی می گذاری و میدانی که آنان نیز برایت متقابلا همین رفتار را به اجرا خواهند گذاشت. دوستان متوسط کسانی می شوند که از حلقه مذکور ولو به هر دلیل جدا مانده اند ولی چندان از تو دور نیستند مثلا بعلت وجود دوستان واسطه بین تو و شخص مورد نظر یا حتی علاقه شخصی باعث شود میل به از دست دادنشان نداشته باشی . دوستان کاری هم کسانی هستند که صرفا به دلیل حیطه درسی یا حرفه ای خود جبرا با آنها سر و کار داری. ولی این جبرا به معنای آن نیست که الزاما از آنان بیزار باشی. البته شاید هم باشی ولی منظور اصلی اینست که اهمیت آنان به نسبت دو سری دوستان قبلی به مراتب پایین تر است.

کسی که به چنین ثباتی در زندگی خود برسد قطعا موارد نامطلوب مختلفی اطرافش وجود دارد. از فاکتور هدر رفتن وقت و سرمایه جیبوی(!) در طرق هرز بگیر تا افکار منفی و آدمهای اضافی حول منطقه زیستی! قصد دارم بگویم وقتی به یک مرز در زندگی و افکار برسی همانطور که استاف واحد و خاصی برایت مطرح هستند از آنطرف موارد پرشماری نا خواسته ها نیز پدید میایند. مثلا آدم ثابت، بصورت بالقوه، شماری دشمن برایش درست می شوند که خواسته هایش یا حتی خود واحدش را برنمی تابند. کنار آمدن با این متغیرهای نا مطلوب نوعی مهارت می طلبد. و خوش بحال کسی که حتی همین موارد منفی را به فرصت تبدیل کند و دشمنانش را به دوست یا حداقل وسیله ای برای نیل به اهداف خود مبدل سازد! صد البته که حفظ اخلاقیات از اوجب واجبات تلقی می شود!!!

وقتی به نقطه عطف میرسی آنجاست که کم کم هویت می یابی. من نام می گیری. می شوی آدمی که مشخص است. همه چیزش مشخص است. هویت گرفتن بهترین نعمت الهی ست.

+ نوشته شده در جمعه 1391/02/15ساعت 18:48 توسط میـــــــر |

چند روز پیش پای حرف دوستی نشسته بودم. می گفت اگه می خوای احوالت عوض شه از تخیل ـت استفاده کن. ببین اگه سرحال بودی، اکتیو بودی، پر انرژی بودی چه کارهایی رو می کردی، چه وضعی داشتی ، به چه خلقی دچار بودی.
منم که خدای تخیلات فانتزی! چن روزه کلا در اوهام به سر می برم. فعلا رژیم سیاسی رو عوض کردم ، یه بیداری دموکراتیک هم تو منطقه راه انداختم کل خاورمیانه رو با بکس تسخیر کردیم! الان هم قصد صدور انقلابمان به کره ماه رو دارم....
ریشه انقلاب ها را از سطور فوق دریابید خلاصه!
+ نوشته شده در جمعه 1391/02/15ساعت 18:2 توسط میـــــــر |

شبیه یک پل شده ام. یک گذرگاه. کسی روم توقف نمی کنه. همه میان و میرن. به ظاهر سر و کارشون با منه ولی در نهایت کسی سراغ جاده رو نمیگیره. همه به مبدا الف و مقصد ب فکر می کنن. کمتر پیش میاد کسی یادی از تونل کندوان بکنه.

لیترالی از طریق من بیشتر با هم آشنا میشن یا حتی گاهی دیده شده از باب اینکه با من دوست هستن و با بازگو کردن خاطره های مشترکی که با من داشتن بهونه واسه دوکلام اختلاط پیدا می کنن.

حس جالبی نداره این اتفاق. من همون پلی هستم که همیشه شلوغه. از هر طرف که نگاش کنی پر تردد به نظر میاد ولی جدا کی به فکر پله؟

نه نه. من پل نیستم. من اون جنازم که هیچکس حتی حاضر نیست زیر تابوتش رو بگیره. 

یه تابوت سیاه تو یه کوچه فرعی در شبی که بارون شدیدی میاد.

+ نوشته شده در جمعه 1391/02/08ساعت 23:36 توسط میـــــــر |

آرام آرام.

اصل طبیعت است.

آرام آرام.

اصل خلقت است.

آرام آرام.

اصلا هرچزی با طمانینه اش سرانجام دارد.

آرام آرام آرام...

+ نوشته شده در دوشنبه 1391/02/04ساعت 22:37 توسط میـــــــر |

باشه. همه چی تقصیر من.

تمام غمهات

تمام مسیرهای کجت

تمام روزهای خوبی که خراب شدند

تمام دوستهایی که از دست رفتند

تمام احساساتی که سوختند

همه شان

همه شان تقصیر من بود

ولی قرار نیست هروخ بریدی بری روبروی آینه و زل بزنی به من. موسم دلتنگی ها تو کجا بودی؟ هان؟

تو تنها یک تصویر توی آینه ای. حق نداری منو متهم کنی.

+ نوشته شده در شنبه 1391/02/02ساعت 21:53 توسط میـــــــر |

باران. باران. بهمن. باران.

دوری. دوری. بویی. بویی. باران. باران.

این چتر. این چتر. این من. این تو. این ما. این چتر. ایننننننن!

باران. باران. باران. باران.

 

هوای امروز یه وعضیییی بود. خیلی جذاب  و اینا

+ نوشته شده در یکشنبه 1391/01/27ساعت 20:54 توسط میـــــــر |

مطالب قدیمی‌تر